درسی از پاييز

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دوباره دلم هوای تو را کرده ، رفیق!

هنوز که پنهانی ! اما من پیدای پیدایم .

تمام برگهای زردم ریخت . باد برگهایم را تا دور دست ها برد . تا هر جا که نشانی از قصه پاییز بود و برگ ... کوچه باغ از خاطرات سبز من ، زرد و سرخ و نارنجی شد . اما من هنوز از عریان شدن ، نمی ترسم .از این که بی تنپوش برگم ملالی ندارم . حالا می توانم بی هیچ نقابی خودم باشم . اصل اصل . بی روتوش . بی بزک شکوفه و برگ .

حالا سبکبارم ؛ مثل ابری سرگشته در آسمان ، کوله باری ندارم . در آسمان حیرانی ، نشانی از بی نشانم . از دورها شاید مثل ابری مسافر در حرکتم .

اما از نزدیک هیچ شکلی ندارم . سیال و رهایم .

امروز دیدم که چطور پاییز ، هرچه را که داشتم از من ربود، به من گفت کهنه ها باید بروند تا فرصتی برای جوانه زدن تازه ها باشد .

دوباره سلامت می کنم پاییز ، ای فصل بی قراری ! دوباره نگاهت می کنم . دقیق و آشنا . تو بخش پنهان منی . هویدا شو!

تو نغمه های نخوانده منی . مرا بخوان!

چرا وقتی که می آیی ، من این گونه بی تاب می شوم ، چه چیزی با فرود تو ، در من فرو می ریزد ، چرا از آوار برگهایم بر زمین نمی ترسم .چه امیدی در دلم بیدار می کنی که وقتی صدای خش خش برگهایم را زیر پای رهگذران بی خیال می شنوم ، اندوهی به دلم نمی نشیند .

صدای طوفان تو که شاخه های ذهنم را می تکاند و رویای بهار را تا دوردست ها می برد ، مرا به لرزه نمی اندازد . هیچ وحشتی از صدای رعد و برقت ندارم .

انگار حالا بعد از رها شدن از هر برگی ، که روزی وصله تنم بود ، احساس خوش آزادی می کنم . احساس همه جایی بودن و به هیچ جا تعلق نداشتن!

حالا خوب نگاه کن ! با من چه کرده ای ؟! من درختی عریانم .

می توانم در عریانی روحم ، زیبایی و جلال نیستی را ، بعد از رها شدن از هستی ، مشاهده کنم .

انگار همه برگهایم ، نقابی بودند تا حقیقت ژرف نیستی را بپوشانند . ناشناخته ها در حیطه نیستی ، منتظرند تا به شهود برسند .

مثل خالی یک کوزه که انتظارآب زلال را می کشد ، من هم تهی از نبودنم ، تا با تو لبریز شوم . با تو که مفهوم شفاف نیستی ، هستی .

پس رفیق ! در سکوت ، بشنو ! چه کسی با تو هر لحظه حرف می زند ! نیستی به حیات جاودانه اشاره می کند .

به زادگاه روح ! جایی که روزی وطن ما بود . همان جا که از غربت دوری از آن فضا ، گاه می نالیم و اشک می ریزیم .

اما هیاهوی دلبستگی ها و غوغای وابستگی ها ، تعلقات مادی و لنگرهای خاکی ، نمی گذارد تا به یادش بیاوریم .

من امروز در ابتدای فصل پاییز ، صدای پرنده مهاجر را شنیدم .

پرنده ای که با منقارش ، همه برگ هایم را چید . من به فرمان تو ، تسلیمم ، می دانم دوباره برگ های سبزم زاده خواهند شد و روح من تا کمال پرواز خواهد کرد و هرگز هیچ یک از برگهایم سمت زوال نخواهند رفت .

چرا که همه با هم ، همراه هر نفسی که می کشیم ، رشد می کنیم و به پیش می رویم .

نیستی ازنظر تو، یعنی چه ؟ چرا از شنیدن واژه مرگ ، همواره

در هراسیم . چرا این کلمه به ما احساس خالی شدن می دهد . مثل

این که برگی از فراز کوهی به اعماق دره ای عمیق ، فرو می افتد

. این خاطره مثل این تصویر ما را متوحش می کند ، چرا ؟!

بیا باهم نترسیم و به تصویر برگ نگاه کنیم .

برگ بر زمین می افتد و تو تصور می کنی که دیگر نیست ! در حالی که برگ به کام زمین فرو می رود و غذای خاک می شود ، تا خاک بتواند ریشه های گرسنه را تغذیه کند !

به جای برگی که از شاخه ای فرو می افتد، بهار دیگر برگ های بیشتری جوانه خواهند زد ، شاخه های کوتاه ، بلندتر خواهند شد و قامت درخت رشید تر!

اگر نیستی را ادراک نکنی،هستی بی معنا خواهد بود. این دو واژه ، در کنا هم معنا می گیرند . این یک اتصال مدام است و تو تصور می کنی بین بودن و نبودن ، مرزی هست ، در حالی که این دو با هم و در هم اند .

نیستی همان لحظه ای است که ریه های تو ، از اکسیژن تهی می شود و هستی همان دم که هوا را به ریه های تو ، جذب می کند .

تا ریه های تو دوباره خالی نشود ، از هوای تازه پر نخواهد شد . این عمل یعنی دم و بازدم ، به کمک هم هستی را ممتد کرده و به توازن می رساند. پس نیستی و هستی از هم جدا نیستند .

وقتی کسی می میرد به نظر من و تو ، او دیگر نیست .

در حالی که او همواره هست ، بلکه نوع حرکت او در هستی ، تغییر کرده است و این تغییر برای هستی بعد از موت ظاهری او لازم و ضروری است .

مرگ چون سایه ای همراه ماست . هر لحظه ما را لمس می کند . چه چیزی موجب ترس تو از مرگ می شود ؟!

شاید یکی از این موارد ، توجه به این نکته باشد که من و تو ، بیش از حد دلمشغولیم .

روح ما با نقاب های زیادی پوشانده شده ، طوری که به ما اجازه عریان شدن نمی دهد .

ما در روابط اجتماعی ، با جسم هایمان ارتباط برقرار می کنیم . دست های هم را می فشاریم . به یکدیگر لبخند می زنیم . ولی روح های ما از ایجاد ارتباط عاجزند.

روح در پی جذب منفعت یا دفع ضرری نیست ، روح به دنبال گمگشته می گردد ، نیمه پنهانی که از او ربوده شده . به دنبال عطر باغی است که از آن دور شده ، به دنبال طعم سیبی است که از خوردن آن منع شده است .

روح به دنبال عریان شدن است . به دنبال آزادی است . به دنبال یک تکه آسمان آبی است .

روح، نیازمند لمس نیستی ، در هستی است . هر لحظه مردن و دوباره زنده شدن، تا بتواند همیشه تازه بماند . شاد و با نشاط زندگی کند .

ما همگی در نیستی شناوریم . لنگرهایی که از جهل و نومیدی و ترس ، به پای روح خود بسته ایم ، نمی گذارد دراین دریای عظیم شنا کنیم . هر تعلقی سفر ما را به فراسو دشوارتر می کند . وقتی از مردن و نیستی ظاهری بترسی ، در واقع از هستی و زیستن هم می ترسی .

تو می دانی روزی برگ هایت خواهد ریخت و این به معنای نابودی نسیت به معنای شروعی دیگر در فصلی دیگر است . برای آن روز همواره آماده باش ! بدان که این سفر زیباست . مثل پروانه ای که پیله خود را رها می سازد و پرواز را تجربه می کند .

به یاد داشته باش ، برگ هایت همان وابستگی های تو هستند . از آنها دل بکن . همیشه آماده رها کردن همه چیزهایی که به ظاهر متعلق به توست باش .

اگر از قبل ، بی برگی را تجربه کنی ، هیچ از دست دادنی تو را مغموم نمی کند . چرا که می آموزی ، هیچ چیزی در عالم به ما تعلق ندارد . جز روح ما .

تو روح عریان ، از هویدا شدن نترس !

بدون هیچ نقابی مشاهده کن. هر نقابی راه رسیدن به وصل را طولانی تر می کند .

طبیعت به ما خواهد آموخت که چگونه نقابهایمان را یکی پس از دیگری ، رها کنیم . اما تو از پیش به سمت نیستی حرکت کن ، تا خالق هستی را بی نقاب مشاهده کنی .

مثل آیینه که پاداش شفافیت خودش را ، با انعکاس هر تصویری در درون خود خودش می گیرد.

روح جز عریانی ، تنپوش ندارد . بگذار رها شویم از هر دروغی که ما را از خودمان دور می کند .

از هر نیرنگ و ریایی ، که به سیمای پاک ما ، نقابی می زند . از هر رفتاری که نمی گذارد کودک درون ما ، خودش باشد . احساس کند و از ابرازکردن نترسد .

بگذار رها شویم از هر قاعده ای که شادی را در بند می کند .

زندگی را بدون لمس کردن ، تفسیر می کند . ترس ها ، سایه های نادانی اند . بگذار به دیدار سایه ها برویم . با یک چراغ که همان رهایی از وابستگی است .

آنوقت خواهی دید که تمام پیشکش ها را آن سوی ترس هایت به تو خواهند داد . آن سوی مرگ ، آن سوی نیستی . آن سوی رها شدن از هر قید مالکیتی !

در آن لحظات که فاصله ای بین بودن و نبودن نخواهد بود به یادم باش . زمانی که من برای فروریختن برگهایم ، گریه نکردم .

من به هیچ لحظه ای خیانت نکردم . همه لحظه هایم را زندگی کردم با این آگاهی که روزی این لحظه ها از من گرفته خواهد شد تا برای فصل دیگر، عریانی را لمس کنم . در آن زمانی که تو آگاهانه می بینی که داشته هایت را نداری ، رها شدن از هر مالکیتی ، والاترین شأن تو در هستی خواهد بود و باز در آن لحظه ها به یاد من باش که به تو گفتم : من یک درختم . درختی بی برگ و بار. نمی ترسم اگر پاییز ...[1]    


[1]مجله موفقیت (سال هشتم –مهر84) درکوچه باغ های بی قراری نوشته هله پتگر

/ 16 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيده ويه چشم به راه

سلام دوست عزيز..با آرزوی موفقيت و سلامتی برای شما و خانواده محترمتان...ممنون از حضورتون در وبلاگ سجاده عشق و ممنون از نظر لطفتون...عنوان وبلاگتون خيلی من رو تحت تاثير قرار داد؛پله پله تا ملاقات خدا؛ مطلبتون بايد زيبا باشه ميرم بخونم....براتون آرزوی توفيق روز افزون دارم....موفق و سربلند باشيد..اللهم عجل لوليک الفرج...التماس دعا...منتظر حضور سلزتون هستم..برای ما هم دعا کنيد

سيده ويه چشم به راه

ببخشيد اشتباه تایپ شده.شرمنده ام...التماس دعا..اللهم عجل لوليک الفرج...منتظر حضور سبز و هميشگی شما هستم...موفق و سربلند باشيد... مهدی جان (عج):وقتى تو بيايى: پرندگان در آشيانه‏هاى خود جشن مى‏گيرند و ماهيان درياها شادمان مى‏شوند و چشمه‏ساران مى‏جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى‏كند.

علی

سلام دست شما درد نکنه متن قشنگی بود گرچه کمی سایز متن کم بود و خواندن را دشوار مینمود در این دنیا اگر سود است با درویش خورسند است***خدایا منعمم گردان به درویشی و خورسندی

سمیرا

سلام...خيلی وقت بود آپديت نکرده بودی داداش علی..خوشحالم که دوباره مينويسی...و ممنون از اينکه هنوز به ياد من بودی و بهم سر زدی..آره يه مدت حالم خوب نبود..ولی الان مشکلی ندارم...نگران نباش. برات آرزوی موفقيت دارم.

نسيم مهرباني

سلام دوست خوبم ! انتخاب زيبايی بود ... از خواندن آن لذت بردم . چقدر زیباست که از پاییز اینگونه درس بگیریم که در برابر بادهای خزان کننده جوانه و شکوفایی را ببینیم . به راستی طبیعت بزرگترین استاد و راهنماست .... اميد که نوبت جوانه زدن درخت وجود آدميت در نهاد ما نيز به زودی فرا رسد .... دلشاد و پاينده باشی نازنين

نسيم مهرباني

سلام دوست خوبم ! پیام عاشورا زندگی آزادانه و بدون سرسپردگی است . و اکنون پس از قرنها هنوز آوای آن به گوش می رسد . دور است ز ما تن به مذلت دادن . .... فرصتی دوباره برای اثبات ادعايی عاشورايی بودنمان به دست آمده است . پاينده باشی

يه تنها

سلام روز بيست و نهم بهمن روز والنتاين ايرانيان روز سپندارمذگان ( جشن اسفندگان ) روز عشق را مانند ايرانيان باستان جشن می گيريم. بیایید امسال به جای والنتاین از سپندار مذگان بگوییم.

mona

سلام از وبلاگ من در مورد سلامت چشم ديدن کنيد. بدرور.....

RasNDA

سلام دوست عزيز من عاشق دكلمه هاي هله پتگر هستم من از اين دنياي فاني رها ميكنه احساس سبك كردن ميكنم بعضي وقتا با دل نوشته هاش متولد ميشم خوشحالم تو اين وب سايت اومدم و لبخند روي لبام نشوندين دوست داشتين تبادل لينك كنين كه هر روز بتونم از مطالبتون استفاده كنم سپاس منتظرتونم هستم.[گل]