زائر خانه ات

نمی دانم که لایق بر تشرف بوده ام یا نه                  نمی دانم پشیمان از تخلف یوده ام یا نه

نمی دانم صفایی کردم اندر خانه ات یا نه                  نمی دانم بهایی داشت اشک و ناله ام یا نه

نمی دانم پر از تو خالی از خود گشته ام یا نه            نمی دانم رها از خویش و از بیگانه ام یا نه

نمی دانم من آن مهمان خوبت بوده ام یا نه               نمی دانم به فرمانت عمل بنموده ام یا نه

نمی دانم پر ز نورت کرده ای یا نه                            نمی دانم دعایم را اجابت کرده ای یا نه

نمی دانم که فردا یاز می آیم به سویت                     نمی دانم دگر حس می کنم آن عطر و بویت

نمی دانم اگر باز آمدم می بخشی ام باز                  نمی دانم مرا حس می کنی می بینیم باز   

ولی می دانم این را تا ابد تا زنده هستم                   تو را پروردگار از جان و از دل می پرستم

/ 6 نظر / 10 بازدید
سميرا

سلام چقدر دلم تنگ شده بود واسه اينجا ..واسه اين خونه...واسه اين حرفها...بعد از كلي وقت دوري دوباره شروع كردم به نوشتن..دوباره كلبه ام را گردگيري كردم...خوشحال ميشم كه بعد از اين همه وقت ببينمت

ماريا

سلام شعر قشنگی بود. به دل ميشينه. به من هم سر بزن.

رمضان فرصتيست تا از بند خويشينه خويش بدر آييم اي لحظه هاي مهربان ياري يمان کنيد تا قرار بگيريم در حلقه ي محرمان و جاي بگيريم در حرم قرب خداوندي...در این ماه عزیز سر سفره افطار بین دعاهای قشنگت یاد من هم باش.

سميرا

كامنت قبلي مال من بود علي جان

سميرا

اين شبها موج اشکها سرود بندگی می خوانند ... خداوند پنجره ها را گشوده است..در اين شبهای عزيز محتاج دعای خير همديگه هستيم.ممنون از حضورت.

روزگار من

سلام شما به وبلاگ من اومده بودين يعنی (قصه شاه پريون ) من قبلا توی اون وبلاگ مينوشتم اما يک سالی هست دبگه توی سايت روزگار من مينويسم البته اون وبلاگ هم هنوز دارم اما خوشحال ميشم به سايتم هم سر بزنی .. فکر کنم شما قبلا به وبلاگ من اومده بودين اسم وبلاگتون برام آشناست .. در مورد استفاده از مطالب وبلاگ خوشحال میشم از مطالب من استفاده کنی .. بعضی از داستان هارو خودم نوشتم از هر کدوم که خوشت اومد میتونی بنویسی واقعا خوشحال میشم