داستان یک Connect

«  حرکت انرژی در احساساتم جهتی تازه به خود  گرفت و افسار خود را به نیروی جاذبه عشقی که از اعماق دلم سرچشمه گرفته

 و بوسیله رگهای آرامش بخش ، به سوی سلولهای فعال خاکستری اوج می گرفتند ،  داد .

سکوتی عمیق همه مولکولهای احساس را راکد نگه  داشته و پل ارتباطی  بین  دل و فرمانده سپاه  مولکولی را خراب کرده بود .

در اینجا تنها یک چیز حکم می راند :
« دل»
و تنها یک فرمان است که جاری است :

« فرمان عشق »

و عشق فرمان دهنده شایسته پرواز . 

پرواز به سوی بی نهایت  .....  برای ملاقات یار ......

سکوت من 3 بار شکست .......

تیک ..................  تیک ................. تیک ............... و بمب ساعتی احساس فعال شد .

انرژی متراکم در پشت مولکولهای احساس ، به یکباره نیروی عظیمی را به سمت قلب فرستاد .

قلب همچون سکوی پرتاب ، روح را آماده ی  پرواز به سوی تنها معبود آسمانها و زمین می کند .

هر لحظه که بر من می گذشت ..... دل دیوانه ام دیوانه تر می شد .

انتظار ها به سر رسید .

انرژی پتانسیل به سکوی پرتاب رسید .

بمب ساعتی احساس منفجر شد و روح به عرش آسمانها برای ملاقات خدا پرواز کرد ... »

 

به یاد آخرین پرواز دل به دانشکده ی عشق ......