آن مرغ خوش آواز چه زيباست به پرواز

مبهوت منم خيره دراو چشم و دهن باز

بر خاك منم بسته و در بند حصاري

در حسرت پرواز سر از پا هوس و آز

گر حسرت پرواز به دل ماند عجب نيست

مرغ قفسم نيست مرا لايق پرواز

آنقدر به آسمان نگاه کردم که فراموش کردم زمين زير پایم هميشه هموار نيست.پستی و بلنديهایش زمينم زد.

يادم رفته بود زمين و زمينی مثل آسمانيها نيستند.آسمانی که ابرهایش هم از زمين می آيند.همان ابرهايی که تيره اش ميسازند ؛ اما آسمان با بهترين شکل بخشش، ابرها رابه زمين بر ميگرداند.

من يک زمينيم با رویای آسمان در دلم.من يک زمينی مدعی آسمانی بودنم.

من يک زمينيم ؛ يک موجود خاکی که حتی قدرت درک بخشش آسمان را ندارد.

من يک زمينی زمين خورده ام که فقط آسمان را نگاه کرد و هرگز نفهميد آسمان چيست ؟ آسمان چه کرد؟ آسمان کی ابرييست؟ آسمان چگونه بخشيد؟

من فقط پوشالی از ادعاهای آسمانی تو خاليم ؛ من يک زمينيم.

اما...اما...خدايم...خدای زمين و آسمان است.

گمشده ام، در اين عالم خداست.می خواهم عمر يك بار مصرف خود را براي يافتن او صرف كنم.

می خواهم پرواز کنم به سوی آسمان ؛ دل به اوج بسپارم و فرصت پروازی را به پرنده‌ي جان تسلیم نمایم.

که ذات انسان در فرا رفتن است که ظهور مي‌يابد، نه در فرو ماندن.

پرنده ای که آرزوی آسمان پهناور را دارد، و بانگ رحیل را مکرر می شنود ؛ اما بر یکی از بالهایش وزنه ای را دارد که سنگینی آن پرواز او را ناموزون ساخته و همواره باید در سطوح پایین پرواز کند، نه پرواز دلخواه را دارد و نه توان حمل وزنه را.

آری پرنده باید وزنه ها را از بالهایش باز کند و آن را رها کند تا در زمین فرو رود و در خاک بماند و خود رها و آزاد از هر نوع سنگینی و وابستگی به اوج پرواز کند.

مثل آن وزنه، گناهان ما می باشد که مانع پرواز مرغ دل تا اوج آسمان بندگی می شود و پر پرواز ما را از بین می برد.