روزی که خدا بر کرسی غرور تنها نشسته بود!

و در بزمش جز ملايک کسی نبود !

وقتی که ابليس بر بلور سجاده خميده بود !

انگار خدا خواست جور ديگر باشد !

آ ن وقت کسترده شد عرش !

پاشيده شد نور!

آويخته شد قنديل ستاره بر آسمان !

و مصلوب شد زمين بر کوهها !

وقتی که زاييده شد ابر ، و در پس آن باران !

وقتی که زمين می غلتيد در دستان مخمل  بهار!

وقتی که امواج می تپيد ند در آغوش دريا!

خدا ، خدا بود و هنوز خدا انسان نبود و عشق هم !!

تا خاک با آب آ ميخت !

گل مقدس شد! رنج در گل شد! روح در رنج شد!

ملايک در رقص ماند ! ابليس رانده شد ! کلام آمد !

آيينه شکست ! شرم هويدا شد ‌! و روح خدا درانسان دمیده شد  !!!!!!