درباره نویسنده
علی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • خدا گم کرده !!
  • گفتگو با خدا
  • زمان
  • شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦
  • شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
  • غريب‌ترين
  • یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥
  • زائر خانه ات
  • پرواز
  • تولدی ديگر
  • تشخیص هویت
  • حلقه عشق خدا
  • درسی از پاييز
  • عاشق خدا
  • اذکار معجره آسا
  • هدف
  • پله دهم : پاسخ به چند سوال
  • پله نهم : عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکش
  • يه مشکل قلبی و عروقی
  • پله هشتم : تفکر در آيات الهی
  • پله هفتم : زندگی = ریاضیات
  • جز تو ما را هوای دیگر نیست
  • پله ششم : آسمان
  • سفر دل
  • می خواهیم Connection 2 را با هم امتحان کنیم
  • پله پنجم : اتصال ۲
  • دهه ی فجر مبارک باد
  • ... اگر
  • پله چهارم : موقعیت یابی
  • به ياد سکوت عين زوال است
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ۸۸
  • آذر ۸٧
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • آذر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
دوستان من
  • پله پله تا ملاقات خدا
  • مرغ باغ ملکوتم
  • راز کوه
  • رویای سبز
  • دختر بسیجی
  • خدا از بس که پیداست ناپیداست !!!
  • سکوت عین زوال است
  • ورودی های 87 کامیپوتر
  • نسیم مهربانی
  • آوای مهر
  • آوای دل
  • رقص رویا
  • …بپاخیز بایست تو صفرها مثل یک
  • نرم افزار هوشمند
  • مسكو و دوستان
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



« پله پله تا ملاقات خدا »
تولدی ديگر
نویسنده: علی - سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٥

صدايي نيست،جز صداي قطره هاي شفاف باران كه بر سنگفرش بي قراريهاي دلم تلنگر مي زند.

من مي خواهم با سه ضربه ايمان، عشق و احساس چهار ديواري اين سكوت را بشكنم.

و تا انتهاي خوبي سفر كنم كه مي دانم خانه خوبي ارتفاعش به خدا مي رسد و آن بالاها پنجرهایش رو به صفا باز مي شود كه هر چه مهرباني هست از باغچه صفا مي رويد.

مي خواهم ياد بگيرم كه با قلم صداقت بر دفتر روزگار بنويسم و هر چه خط فاصله بين من و خدا هست پاك كنم.

چرک تنهايی تا کران هفت آسمان غرق شد.گوهرش ميخانه وار لمسمم می کند.به محراب آغوشش می روم.

حقيقت با من است، پس هفده مرتبه زمزمه می کنم.عـاشـقـت نـيـسـتـم !!

این کششی است فرارتر از عشق، آهی عمیق تر از قعر هستی، تبسمی زیباتر از نور، اشکی داغ تر از شرم.

چشمانم را باز کردم.زمين مي افتد و فرو مي رود، سيراب از آب و هواي تازه، سيراب از نور و عشق و مهر.

پوستش کشيده مي شود و پوسته زمين را مي ترکاند.متولد مي شود به درد.نگاهش به آسمان است و نيازش مهرباني.

100درصد CPU مشغوله و هرProcess جستجویی که وارد می شود در صف انتظار، Waiting می خورد.

آری، من متولد شدم.

خدايا از وسعت بی قراری رهايم ساختی.چقدر بخشنده ای ! سرشار از مهر ! چقدر بی توقعی !

اکنون چنان سرمستم که نمی دانم چگونه شروع کنم و چه کار کنم......

امروز، روز تولد آفتاب است.تولد زندگی، تولد عشق، تولد تو ای انسان ضعیف، رها شو، صدا شو ! و فرياد بزن: دوستت دارم، پس هستم.

تبلور غم را با فروغ خواهش متوقف کن.

خدايا ! آرامشی روحانی به من عطا فرما تا بيشتر بخوانمت.

هفت مرتبه نام او را در دل می آورم و به او پناه می برم، پس اضطراب، دیگر مفهومی ندارد.

انسان همواره در زندگی خود را می پوشاند، همواره در زیر نمودی که به چشم دیگران می آید پنهان است.تنها جایی که غالبا نقابی را که در سراسر عمر بر چهره دارد پس می زند، بستر مرگ است.

در این جاست که فرصت عزیزی به دست می آید، تا چهره حقیقی هر کس را خوب ببینی،  به ویژه مرگ!

آدمی بوی مرگ را که می شنود صمیمی می شود.بر بستر احتضار، هر کس "خودش" است.

وحشت مرگ چنان او را سراسیمه می سازد که مجال تظاهری نمی یابد، حادثه چنان بزرگ است که دیگران همه کوچک می شوند.

روح وحشت زده از نهانگاهی که یک عمر به مصلحتی در آن از انظار پنهان شده بود برهنه بیرون می آید.مرگ، در این نهانخانه را زده است.

مردن نیز خود هنری است و همچون هر هنری باید آن را آموخت.

نمایشی سخت زیبا و عمیق، تماشایی ترین صحنه زندگی.

بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند.بی شک آنهایی که می دانند چگونه باید مرد، می دانسته اند که چگونه باید زیست.

برای کسانی که زندگی کردن تنها دم بر آوردن نیست، جان دادن نیز تنها دم بر نیاوردن نیست، خود یک کار است، کاری بزرگ همچون زندگی.

مردن های بزرگ نیز همه بر یک گونه نیست.هر کس آنچنان می میرد که که زندگی می کند، آنچنان می میرد که هست.

 

نظرات ()



تشخیص هویت
نویسنده: علی - یکشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٥

اولی

گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟     گفت: آزاده ای از مکتب حسین
گفتم: نامت چیست؟
                              
گفت: نام مهم نیست.
گفتم: پس چه چیز مهم است؟
                     
گفت: انجام تکالیف و رضای محبوب.
گفتم: کدام تکلیف؟
                                    
گفت: آن که غایت هستی است.
گفتم: غایت هستی چیست؟
                           
گفت: ذبح نفس و خودسازی.
گفتم: اعتکاف و گوشه نشینی؟
              
گفت: هرگز! مقصود جهاد در دو جبهه است.
گفتم: از فرهنگ بگو.
                    
گفت: آیینه تمام نمای تعالی و رشد یک ملت.
گفتم: فرهنگ ایرانی یا اسلامی؟
        
گفت: امتزاج نار و نور.
گفتم: از شیخ اشراق چه می دانی؟
    
گفت: آواز پر جبرییلش را شنیده ام.
گفتم: جلال آل احمد را می شناسی؟
             
گفت: در غربزدگی شناختمش و خسی در میقاتش مرا به میقات برد.
گفتم: از فرهنگ غرب بگو!
                     
گفت: معنویت زدایی, ابتذال و فساد.
گفتم: علم و تکنولوزی چطور؟
            گفت: همه در خدمت مادیت انسان.
گفتم: در آنجا انسان چگونه است؟
          
گفت: همه چیز دارد الا خدا.
گفتم: پس خدای مسیح کجاست؟
                   
گفت: با دستان انسان در کلیسا محبوس شده
گفتم: یعنی چه؟
                          
گفت: خدا در غرب فقط روزهای یکشنبه و برای ساعتی ظهور می کند!
گفتم: از قبل از انقلاب چه میدانی؟
  
گفت: می گویند رفاه بود اما حجب و حیا مرده بود.
گفتم: می گویند مردم آزاد بودند.
  
گفت: آری آزاد از دین و گرفتار در بند شهوات.
گفتم: از انقلاب بگو.
                      
گفت: عرصه آزمون عظیم الهی.
گفتم: با مادیات مخالفی؟
         
گفت: با مادیات پرستی مخالفم با تکاثر, تجمل و تفاخر.
گفتم: از جنگ بگو؟
                          
گفت: دانشگاه غیرت و شجاعت و ایثار و شهادت.
گفنم: از جبهه بگو.
                             
گفت: بیشه شیران روز و زاهدان شب.
گفتم: از خودت بگو.
                  
          گفت: چیزی ندارم.
گفتم : کجا جانباز شدی؟
                 گفت: دستانم را به فرات سپردم و پایم را به شلمچه.
گفتم: و چشمت را؟
                                   
گفت: در قله های بلند قلاویزان هنوز دیده بانی می کند.
گفتم: وقت آن نیامده که استراحت کنی؟
 گفت: ما زنده بر آنیم که آرام نگیریم!
گفتم: هدفت در زندگی چیست؟       
     گفت: خدمت.
گفتم: به چه کسی؟                
          گفت: به اسلام و مردم.
گفتم: چگونه؟                               گفت: با حضورم و با فکر و اندیشه ام.
گفتم: از ازدواج بگو.                    گفت: مسیر تکامل است.
گفتم: از خانواده.                        گفت: کانون صفا و صمیمیت.
گفتم: پدر.مادر.                        گفت: سرچشمه های عشق و عاطفه.
گفتم: از هنر بگو.                    گفت: شبنمی از جمال الهی.
گفتم: برترین هنر کدام است؟       گفت: چگونه زیستن و چگونه مردن.
گفتم: از ورزش بگو.                  گفت: باید تجلی گاه ارزش باشد.
گفتم: در غرب چگونه است؟           گفت: مرکب راهواری برای سیاست, تبلیغات و اغفال جوانان.
گفتم: بزرگترین آرزویت چیست؟        گفت: هجرت.
گفتم: از کجا به کجا؟                         گفت: از خود به خدا.
گفتم: هدفت؟                                   گفت: وصال.
گفتم: تا کی؟                                 گفت تا ابد.

دومی

گفتم: که هستی و از کدام نسلی؟       گفت: جوانی از نسل آزاد!
گفتم: اسمت چیست؟                            گفت: تو شناسنامه حسین, اما مایکل صدام می کنند.
گفتم: چرا مایکل؟                                 گفت: دوست دارم، جدیده، امروزیه
گفتم: نام حسین را کی برات انتخاب کرده؟     گفت: مادر بزرگم، خیلی پیره.
گفتم: نام حسین تو را به یاد چه چیزی می اندازد؟          گفت: گریه و زاری و دو روز تعطیلی!
گفتم: حقیقت حسین همین است ؟ پس چرا سیاه پوشیدی؟!     گفت: دوستانم همه سیاه پوشیدن!
گفتم: چطور عزاداری می کنید؟                                         گفت: من ارگ می زنم!
گفتم: از اسلام چی می دونی؟                                               گفت: چیزایی مثل مسجد و روضه و گریه
گفتم: نشانه اسلامت چیست؟                                                 گفت: تو شناسنامه ام با خط زیبایی نوشتن.
گفتم: مذهب چی؟                                                           گفت: یعنی چی، مسلمونم دیگه!
گفتم: از فرهنگ چی می دونی؟                                     گفت: منظورت آثار باستانیه!
گفتم: و خیلی چیزای دیگه!
         
                           گفت: فرهنگ ما خیلی قدیمیه.ما چیزای جدیدی می خواهیم.
گفتم: چه چیزهای جدیده؟                                  گفت: رمانهای عشقی, جاز و رپ....
گفتم: جلال آل احمد کیست؟                        گفت: نمی دانم شاید یکی از میادین میوه فروشی در تهران.
گفتم: از فرهنگ غرب چی می دونی؟       گفت: خیلی چیزها، آزادی روابط دختر و پسر و مد  لباس و مو.
گفتم: دیگه چی؟                               گفت: فیلمهای جذاب، شوهای خارجی و محبت به حیوانات.
گفتم: علم و تکنولوژی چی؟                گفت: با پول میشه تکنولوژی را خرید اما عشق رو نه!
گفتم: از قیل از انقلاب چی می دونی؟      گفت: می گن مردم تو رفاه کامل بودن!
گفتم: چه کسانی اینها رو می گن ؟           گفت: بابام، مامانم، دایی هام، همه...!
گفتم: دیگه چی می گن؟                          گفت: می گن مردم خیلی آزاد بودن!
گفتم: دیگه چی می گن؟                             گفت: از جنسهای آمریکایی، از خود آمریکایی ها و محبتهایشان!
گفتم: از کاپیتولاسیون، مستشارهای نظامی چی؟
   گفت: برای خدمت کردن به ما اومده بودن!
گفتم: از فسادها , مشروب فروشیها...چی؟            گفت: فساد یعنی چی، مردم آزاد بودن!!
گفتم: از شکنجه ها, اعدامها, تبعیدها چی؟         گفت: خیلی هاش دروغه, اگر هم بوده برای کسب قدرت بوده.
گفتم: از انقلاب چی می دونی؟                   گفت: منظورت میدون انقلابه، نوار و عکس جدید، از اونجا می گیرم.
گفتم: از جنگ، شهدا چی؟                    گفت: شلوغی، ویرانی، کشتار
گفتم: از رزمندگان چی می دونی؟      گفت: می گن جزوات کنکورش عالیه!
گفتم: حرفت تو زندگی چیه؟                گفت: این دو روز دنیا را باید عشق کنیم، باید خوش بگذره.
گفتم: چه وقت به آدم خوش می گذره؟        گفت: وقتی آدم آزاد باشه!
گفتم: آزادی یعنی چی؟                              گفت: یعنی اینکه من هر کاری که عشقم کشید انجام بدم!
گفتم: هر کاری حتی قتل و تجاوز؟                    گفت: البته کمتر پیش میاد ولی ممکنه!
گفتم: چرا گفتی دو روز دنیا؟                              گفت: خب هر چی هست تو همین دو روزه دیگه.
گفتم: پس آخرت چی؟                                         گفت: کی اومده از اونجا!
گفتم: نظرت در مورد ازدواج چیه؟                           گفت: نیازی نیست خودم رو زندانی کنم همه چیز فراهمه!

گفتم: چرا زندانی؟                                       گفت: خوب آدم محدود میشه، ولی بعد از چهل سالگی بد نیست!
گفتم: در مورد خانواده، پدر، مادر چی میگی؟        گفت: فقط تا هیجده سالگی!
گفتم: بعد از اون چی؟                                    گفت: رهایی.
گفتم: از هنر بگو.                                       گفت: فقط سینما آن هم نوع هالیودیش!  
گفتم: از ورزش بگو!                               گفت: فقط فوتبال اون هم بایرن مونیخ
گفتم: دیگه چی؟                                   گفت: از تیپ باتیستوتا خوشم می یاد.
گفتم: بزرگترین آرزوت توی دنیا چیه؟   گفت : هجرت!
گفتم: از کجا به کجا؟                    گفت: از اینجا به اروپا یا آمریکا!
گفتم: هدفت؟                       گفت: عشق و حال
گفتم: تا کی؟                  گفت: تا ابد.

نظرات ()